زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
بیتو احساس غریبیست پریشانی من شـدهای با خـبـر از گـریـهٔ پـنهـانی من رفتی و دور و برم پُر شده از ابر سیاه مثـل خـورشـید بیا در شب بارانی من آمدم کوچه به کوچه پی تو شهر به شهر تا که شد دربهدری خسته ز حیرانی من همهجا با تو شده سربهسر از عطر بهار تـو بـیـا تـا بـرود شـام زمـسـتـانـی من باغ ما پُـر شده از یـاس، بنـفـشه، لالـه میرسد با قـدمت فصل گلافـشانی من آمدی نیمۀشب، سر زده، گلگونچهره همهجا پـر شده از قـصـهٔ مهـمانی من |